|
من اینک یاوه گوی شهر
برایم گله ای از میش بستانید
از آن میشانِ بدبختِ کهن اندیش بستانید
بَرم هر روز صحرا ، این سیه روزان
نوای "آی گرگی" سر دهم من ، هر سحر تا شام
دمار از این پریشان میش ها در خواهم آوردن
[ منم بر سفره ی گرگان نشسته خام
منم چوپان دوره دیده ی این مام
منم گستاخ و بشکسته نمک دان و گنه آلود
منم از دید اینان یاوه گوی بوم ]
دوباره دشت خواهم برد میشان را سحر گاهان
در این ظلمت
بجز برقی به گوشه چشم
بجز نیشخندی تلخ بر چهره
بجز خوابی
نمانده هیچ .
صدای گرگ می آید
من اما بی هراس و ترس
صدای گرگ اما نیست!
صدای میش می آید!!
مگر درهای آغل باز است آیا ؟!
صدای میش می آید؟
و دیگر آنچه می دانید...
* * *
من آن چوپان دیروزم
به زیر افتاده و نالان
من اینک بخت برگشته
سیه روز وپریش احوال
در آن ظلمت در آن تیره شب جانکاه
صدای گرگ می آمد!
صدای یار دیرینه
تمام گله ی میشم ،همان شب رفت
دمار از روزگار من ، همان شب رفت!
سیه روزو سیه اقبال گشتم من
به دست گرگ یار دیرینه
منِ گستاخ و بشکسته نمکدان و گنه آلود
منِ بر سفره گرگان نشسته خام!
و اینک
این منم
چوپان دیروزم
و فردا ، بره ها چوپان!
و فردا ، یاوه گو بسیار!
و فردا
همچو من
بسیار...
سانازمحمدی آذر تکله
۲۵/۵/۸۸
|