|
چشمانت را بگشا و ببین کجای جهان سیر میکنی
نه این گونه که چشم خود را بسته ای تا بهار بگشایی
بهاراینجاست
در لای این برف ها
باید آن را بیرون کشی !
باید بیدار شد باید جرات داشت
باید عمل کرد باید حرف زد گوش کرد
باید لبخند زد اشک ریخت
باید فراموش کرد به یاد آورد
باید عاشق بود معشوق شد عشق ورزید
آیا هرگز جرات این را داشته ای که قراردادها را بشکنی
بدان گونه که دوست داشتی ؟
یا به افسانه ی دوران بچگی ات جامه ی عمل بپوشانی
آنگونه که آرزو داشتی؟
و یا عاشقی برای خویش داشته باشی نه برای زیبایی ؟!
و کسانی که از دیدارت بیدار شوند
و از لبخندت شاد شوند
و از اشکت آه بکشند
و از زخمت درد بکشند و از مرگت جان بکنند ؟
مبادا در خواب زمستانی خویش تمام شوی
تمامی ما پیامبرانی هستیم که رسالت خویش را
از یاد برده ...
دایی حسین |