|
اومد و رفت سراغ آکواریومش
تا به ماهیاش غذا بده.
دید یکی از اون ماهیای کوچیک ملوسش گم شده ! تعجب کرد!
این ورو نگاه کرد اون ورو نگا کرد بالا رو پائین و
ولی هیچ اثری نبود.
به ماهیاش شک کرده بود!
یه ماهی درشت اندام داشت که خیلی ساکت بود
کاری به کسی هم نداشت
ولی حیف دهن گشادی داشت!
بهش گفت: فهمیدم کار تو! تو با این دهن گشادت خوردیش!
باید بکشمت!
بعد اونو گرفت و حلق آویزش کرد
بیرون آب جلو چشم بقیه ی ماهیا گذاشتش تا بشه درس عبرت!
یه دفعه چشش افتاد به ماهی گلیش.
دید که پشت تخته سنگا داره یه چیزی می خوره!
کار اون بود
خیلی ناراحت شد. کلی گریه کرد. ولی فایده ای نداشت.
ماهی بزرگه به ناحق مجازات شده بود.
حتی فرصتی پیدا نکرد تا از خودش دفاع کنه!
ما هیای قصه ی ما از اون روز به بعد ورد زبونشون شده بود:
سر بی گناه پای دار میره بالای دار هم میره!
آخر سر ماهی گلی عذاب وجدان گرفت
افتاد و مرد!!!
سمات
|