|
دخترکان نابالغ شهر
روزی هزار بار تجربه می شوند
و انتظار جوانی می کشند
شاید تا مادر شدن و هزار همچون خودی زائیدن!
نجابت روی سنگفرش خیابان جان میکند
و مردانگی بر دیوار ها میخ شده!
آن سوتر
پسرکان نابالغ شهر ، خمار، تجربه می شمرند!
و من گمانم
اندیشه ام از مد افتاده
نیشخند ، از تن می تکانم!
پدران نماز جماعت ایستاده اند
ومادران سفره ی حضرت رقیه پهن میکنند
هر روز انتظار جماعتی دیگرو نذری دیگر!
آن سوی شهر
زنی کودکانش گرسنه
چادرش میفروشد!
و هزار درد دیگر...
شهر ما داستان هزارو یک شب شهرزاد است...
سمات
۱۳۸۶
|